مرد خاکستری

احساساتی که در داخل ظرف ذهنم قرار می گیرند، مخلوط می شوند و در هم می آمیزند، حسشان می کنم، درکشان می کنم و با آن ها زندگی می کنم، گاهی خشمگین و گاهی ناراحت، گاهی سرد و گاهی گرم، گاهی زنده و گاهی مرده، همراه با آن ها حرکت می کنم. البته که زندگی در جریان است و من را با خود به هر سو می کشاند، از دره های بدبختی تا قله های خوش بختی، بالا و پایین هایی که نمی دانم به چه منظور انجام می شود.... من مرد خاکستری هستم.

در میانه سیر می کنم، نه زیبا و نه زشت، نه خوشحال و نه ناراحت، نه پولدار و نه بی پول، نه سیاه و نه سفید، من مرد خاکستری هستم. در درون خاکستری و در بیرون نیز خاکستری، در ظاهر خاکستری و در باطن....

زندگی خاکستری ام، چیزی برای تعریف ندارد، حرفی برای گفتن نیست، درگیری درگیری و درگیری..............

با خود فکر می کردم که شاید بهتر است داستان زندگی خودم را به یک رمان تبدیل کنم، تا شاید کمی به زندگی ام رنگ ببخشم، اما خب این بی معنی و پوچ است، تعریف کردن زندگی کمکی به رنگ دادن به آن نمی کند. من در این لحظه زنده هستم، لحظه ای خاکستری برای من، درگیر در پوچی و زندگی که هر روزه با آن می زیستم، آه چه می گویم؟ خودم هم نمی دانم. خودم هم نمی دانم.......

روزی از روز ها

یه جورایی استرسی شدم، قراره دوباره برم سفر و حوصله رفت و آمدشو ندارم، چه برسه به هزینه هاش. این کارگاه مقاله علمی لعنتی که هیچ چیزی هم برای دانشجو ها فراهم نمی کنه، حتی جای خواب و غذا. روی مخه اصلا. از اون ور درگیر این امتحانات لعنتی ام، با این کلاس های مجازی آدم چه جوری می خواد امتحان بده نمی دونم، یه جورایی همه چی بهم ریخته و با این به هم ریختگی، اعصاب من هم باز خورد شده. یه هرج و مرج دیگه رو واقعا تحمل نداشتم. نمی دونم چجور به اینجا کشید. فکر به هزینه های مالی، فکر به برنامه های باشگاه، فکر به امتحانات دانشگاه و صد تا چیز دیگه که توی مغزم می چرخه و می چرخه و میدهم که همش خزعبله و فکر های الکی، اما خب هنوز که هنوزه روی اعصابم می رن.... برنامه هایی که انگار هیچ وقت قرار نیست تمام و کمال انجام بشن و دائما به هم میزند.

البته خب همیشه قبل از ماجرا این بوده، یادم همچنین افکاری رو قبل از سفر به بندرعباس و قشم هم داشتم و خب دیدیم که از چه از آب در اومد، و یک تجربه متفاوت بود، در این همه یکنواختی روزگار. آره... فکر کنم باز دارم زیاده روی می کنم....

تنهایی، خیابان، شب

صورت ها، نگار ها، لبخند ها و اخم ها، احساساتی که از آن ها دریافت می کردم، ادامه دادن، راه رفتن و راه رفتن و راه رفتن. تنهایی و تنهایی و تنهایی. یک صحنه برای شما ترسیم می کنم؛ حوالی ساعت 7 عصر، شروع شب. آفتابی که دیگر نیست، اما رگه هایی از رنگ نارنچی آن بر روی آسمان تنین انداخته است. آه که چقدر زیباست. کجا بودم؟ اهان، خیابان، آدم هایی که می گذرند، صدای بوق و سر و صدای جمعیت. من در میان این مردمی که هیچ از آن ها نمی دانم، من تنها ادامه می دهم. به کجا نمی دانم. این ندانستن ها...... صورت ها و لبخند ها، دیده ها و ندیده ها، صدایی از درونم ذهنم بیرون می آید، یاد آوری می کند....

سعی می کنم که خود را سرگرم کنم، سعی می کنم چیز هایی را از خود دور کنم، کمبود ها ( آه باز این نویسنده هایی که می خواهند ناله کنند، خسته شدیم دیگر ) صدایی از درونم صحبت می کنم، غر نمی زنم، فریاد نمی زنم، ادامه می دهم، تجربه می کنم و زندگی می کنم در کنار خود و در کنار این خیابان....

خودم را در میان آغوشش تصور می کنم، به او می نگرم، صورت ای ندارد، پوچ و خلع به او می نگرم ( گدایی محبت، این شرمانه است) دنبال چه می گردی؟ دنبال چه می گردی؟ ای دیوانه ها من این جا هستم فریادی از درونم سر می کشد، او را ناراحت کردم، کمبود ها را به یاد آوردم.

خب احمق همه آدم ها کمبود دارند، اگر همه می خواستند که از خودشان صحبت کنند که چیزی نمی ماند از این دنیا.

خودم هم نمی دانم که چگونه به اینجا رسیده ام، می خواستم که یک داستان بنویسم اما باز به این چاه برگشتم........

555

زندگی ادامه داره، ویوالدی می نوازه، می شنوم و لذت می برم، سعی می کنم که در لحظه باشم، این کاره درستی که باید بکنم، در لحظه بودن و زیستن و زیستن و زیستن.

مثل همیشه کلی کار دارم، سر خودم رو شلوغ کردم تا خیلی چیز ها یادم بره، سعی وجه تاریک خودم رو شلوغ کردم، سعی دارم که فکر های منفی رو از خودم دور کنم و به قولی توی این چند روز تونستم انجامش بدم. امیدوارم که این روند ادامه داشته باشه

ادامه روز ها

روز پس از شب و شب پس از روز دیگری.... پایانی برایشون نیست.... در واقع انسان متوجه نیست.... فکر به پایان، فکر به خاتمه، تنها راه نجات ماست.

توی روزمرگی خودم غرق شدم، توی جریان ها، کار ها، حرکت ها، دویدن ها، نوشتن ها و خواندن ها......

فکر این که پایانی وجود داره، تنها نیروی ادامه دهنده این مسیره.....

سر درد، کافئین، قوانین و قوانین و قوانین، بی حوصلگی و خستگی معمول.....

collapse

a can see you realy upset about this

i know i made poor disitions kkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk

latly

درد بی جهت، بدون دلیل...

خواب های مزخرف، دروغین، شرمانه، فلش هایی از صحنه های....، شرم، درد.....

با خودت می فکر می کنی که چه بر سرت آمده؟

- بزرگ نمایی نکن، اینا همش توی سرته، درد الکی؟ با خودت فکر نکن، تو هنوز جونی.....

فکر فکر فکر فکر فکر، اعصاب، روان، شرم، شرم.....

i have no energy no more

i hve no value no more

i didn't chose this

i didn's chose any of this

days go on and on and on for ever

there is no escape

there is no escape

خسته از زندگی

طعنه آمیز، بدون سر نخ، نمی دانم که تا کی باید برای زندگی کردن صبر کنم، دیشب با خود گفتم که از یاد ببر، دور بریز و از خود دور کن، نیاز های بی خود و بی جهت را، برای لحظه ای زندگی کن...

اما باز برای لحظه ای به این تفاوت پی می برم، به تفاوت بین دنیای من و دنیا واقعی...

دور افتاده در جزیره ای کوچک، دور از هر کس و هر چیز، تنها یار یک فانوس، طعنه آمیز است، تنها یار یک رادیو، توانایی تحمل صدای بیرون را ندارم، این تفاوت از درون من را آزار می دهد. راهی برای دور شدن از آن نمی بینم، نمی توانم از یاد ببرم، نمی توانم بیخیال شوم، راهی وجود ندارد. من مرد تنهای خدا هستم، البته اگر خدایی هم وجود داشته باشد، که آن را نیز نمی دانم، در گیر در خزعبلی به نام زندگی عادی، صبح و شب را می گذرانم.....

- مشکل تو در این است که دائما به بهتر شدن زندگی فکر می کنی، این را از یاد ببر و فراموش کن، زندگی هیچ وقت بهتر نمی شود، تا کی باید این روند پوچ را ادامه داد، تا کی؟ ...... کنکور را بخوان تا به دانشگاه بروی، دانشگاه رفتی بخوان تا بتوانی به سر کار بروی، کار گیر نمی آوری، برو و برای ارشد بخوان، ارشد که قبول شدی برای دکترا بخوان تا بتوانی به خارج بروی و زندگی بهتری داشته باشی، به خارج از کشور رفتی؟ حال باید از صفر شروغ کنی، شروع به جمع کردن مال و اموال کن، تا شاید برای لحظه ای بتوانی زندگی کنی، آدمیزاد خر.

- می دانم، حرف تو را می دانم و می فهمم، اما نمی توانم فراموش کنم، نمی توانم دست بردارم، همه چیز در نهایت به این جا بر می گردد، به من، به خواسته و عقده هایی که مثل بغض در گلویم گیر کرده اند و هر لحظه مانده که بتکرند، نمی دانم، با خود فکر می کنم که آیا دیدگاه اشتباهی به زندگی دارم یا خیر؟ اما نمی توانم جلوی احساسات را بگیرم، نمی توانم آنها را ریشه کن کنم، من خسته ام، از حس کردن خسته ام، از کم بودن خسته ام، از نا به هنگام بودن خسته ام، از این زندگی و آدم های آن خسته ام، و راه چاره ای نمی بینم، من حتی از خودم هم خسته ام...

ضربه

سرکوب نیاز ها، سرکوب احساسات، سرکوب اواطف سرکوب هر چیز انسان گونه ای، بهتر است که حس نکنیم، بهتر است که در خواست نکنیم، بهتر است که حس نیاز نکنیم، بهتر است که حس تنهایی نکنیم...

_ عه پسر تو چقدر نق می زنی، چقدر خودت را اذیت می کنی، برو از زندگی لذت ببر، کیف کن، تو جوانی.....

و صداهایی که در گوشم می پیچند و من بدان می خندم، یا می گریم. نمی دانم. صورتم در حال تغییر شکل است، گویی در حال حل شدن در این آینه زندگی...

باید بیشتر سرکوب کرد، باید بیشتر بست، باید بیشتر دور شد از تمام این خزعبلاتی که هر روز تو را یاد آور این زندگی می اندازد. می دانم، می دانم که نق زدن است اما دیگر چاره ای هم برای من نمانده است، هیچ نمی فهمم، هیچ درک نمی کنم و خسته ام از آدم هایی که ادای درک کردن در می آورند، ادای این که این دنیا و کار و بار آن را خوب فهمیده اند. مرده شور همه تان را ببرد، با آن ایده های احمقانه و حرف های کلیشه ای بالا آورده نزدیکانتان....

من از ساز و کار این دنیای لعنتی خسته شده ام.......

کاش می شد که این قلب را در می آوردم و می کوبیدم و می کوبیدم و می کوبیدم و می کوبیدم و می کوبیدم و تمام احساسات آن را بیرون می کشیدم....

راه فرار

سر شب، در خیابان، در کنار مردم، در حرکت، لاسیتک های دوچرخه که روی زمین می چرخند و می چرخند. موسیقی در گوش، فکر فکر فکر، افکار بیهوده، تنهایی و تنهایی و تنهایی... سو سوی نور های خیابان در چشمانم می افتد، از آنها گذر می کنم، حرکت می کنم و حرکت می کنم و حرکت می کنم. حسی ندارم، دیگر حتی غم هم از من دور شده است، بی حس، بی درد، بی شادی، بی زندگی، یک مرده متحرک در این شهر غریب آشنا.....

راه فراری وجود ندارد، این را خیلی وقت هست که فهیده ام، و با آن خود گرفته ام. می دانم که زندگی می گذرد و اهمیتی به احساسات من و شما نمی دهد. می دانم که در آخر هیچ چیز اهمیتی نخواهد داشت جز وجود من، این خیابان، این مانیتور و لغاتی که بر آن هموار می شوند. دوست داشتم که وضعیت این گونه نبود، اما غیر از آن در تصوراتم نیست، من محکوم به زندگی ام، و راه دیگری هم ندارم.....

می دانی و با خود تکرار می کنی که هیچ وقت حالت خوب نخواهد شد.... اصلا حال خوب یعنی چه؟ همش خزعبل است.

ادامه روند زندگی، ادامه کار ها و تکالیف همیشگی، ادامه به روند پول جمع کردن برای خریدن چیز دیگر که شاید برای لحظه ای خوشحالت کند، مقداری دوپامین برایت آزاد کند، این تویی انسان، این تمام وجود توست، حال خود را ارشد مخلوقات بدان..

نمی دانم، نمی دانم که نمی دانم، همه چیز سردرگم است، راه فراری نیست، راه فراری نیست. درگیر در چرخه ای بی نهایت هستم، تا کی باید این سنگ را به بالای کوه ببرم، تا کی باید خود را آزار بدهم، تا کی باید شاهد آزار دیدن از دست خواسته های خود باشم؟

تیک تاک

تیک تاک، صدای ساعت بالای سرم را می شونم، خیلی بلند تر از آن چیزی هست که قبلا فکر می کردم، تیک تاک تیک تاک تا به سمت ابدیت و مرگ انتظارمان را می کشد و مرگ برای ما خدایی می کند. غرق از روزمرگی راحت است، برای همین یک پوستر از شخصیت مرگ در فیلم مهم هفتم اینگرید برگمان گرفتم و به دیوار زدم، تا هر روز به یاد داشته باشم، که روزی از این جهان خواهم رفت، به کجا؟ البته که نمی دانم و باز هم می گویم که اهمیتی نمی دهم، شاید هم بدهم، آن را هم نمی دانم.

خداترین خدایان، مرگ و سرنوشت ما را به بازی می گیرند و اغلب موچب به این می شوند که باز این سوال را از خود بپرسم؛ که زندگی چیست؟ باز هم پاسخی برای آن ندارم، و انتظاری هم ندارم. من هیچ نمی دانم و از خالی بودن ظرف شرمگین و سردرگمم. و البته با خودم فکر می کنم که اگر این راز بزرگ، هدف زندگی و زندگی پس از مرگ، مشخص بود آیا ما باز هم صبح ها را به شب و شب ها را به صبح می رساندیم؟ شاید تاریکی ابدی در پایان انتظار ما را میکشد..

و البته باز به خود می گویم که اهمیتی ندارد، زندگی در این جاست، در همین لحظه، می دانم کلیشه ای است اما اگر کمی با دقت به آن فکر کنید، در پی آن بروید، حرف من را با وضوح بیشتری درک خواهید کرد.

لعنت به

سعی می کنم بنویسم، بیشتر از چیزی که بهش فکر می کنم، سعی می کنم خلق کنم، چون این کاری که دوست دارم انجام بدم... درگیر خیلی از کارها هستم که هیچ علاقه ای بهشون ندارم....

حس می کنم که زندگی منو توی تله انداخته، توی بند خودش، و دائما مجبور می کنه مسیر هایی رو انتخاب کنم که هیچ علاقه ای بهشون ندارم، فیزیک، ریاضیات، محاسبه و تدریس؟ اصلا به خودم نمی یاد. و می دونید هنوز که هنوزه نمی دونم دارم چی کار می کنم، درگیرم، در بندم، و حس خوبی درباره اش ندارم. خسته ام از این همه آشوب.....

پاییز رویایی

در یکی از این نوشته های بلاگفا، به توصیفی از پاییز برخوردم و نظرم جلب شد، چقدر ساده، چقدر خوشحال و چقدر راحت درباره آن صحبت می کرد.. " برگ های پاییزی زیر کفش هایم می رفت و صدای خش خش آنها حس جالب و متفاوتی به من می داد". این متن را خواندم و با دنیای پاییزی خودم آن را مقایسه کردم و خندیدم، یک خنده تلخ عمیق. بگذارید روایت خود را از پاییز برای شما بگویم.

ابری، خاکستری، بدون نور آفتاب، تاریک، تیره و البته مالیخولیایی، خیابان هایی که برای ذره ای رنگ، التماس می کنند. البته که این را دوست دارم..... در خیابان ها قدم می زنم، به سمت کافه ای که همیشه می روم، لباس هایی تیره بر تنم هست، همه چیز تیره است.... به حرکت ادامه می دهم به کافه می رسم و یک اسپرسو برای خود سفارش می دهم، سیگاری را بر لب می گذارم و به خیابان خیره می شوم؛ به آدم های ناشناسی که از کنارم عبور می کنند و نمی دانن که در وجودم چه می گذرد، و البته من هم نمی دانم در وجود آنها چه....

از این لحظه با تمام وجود لذت می برم، بر می خیزیم و شروع به پیاده روی می کنم، باران نم نم شروع به باریدن کرده است؛ حال وقت این است که به صدای نم نم آن گوش دهم و در این سیاهی زیبا قدم بزنم، در این دنیای خاکستری زیبا؛ اشتباه نکنید، من عاشق این دنیا هستم. تنها در این خیابان ها قدم می زنم و در لحظه لحظه آن زندگی می کنم، گویی به یکی از شخصیت های رمان های کامو تبدیل شده ام، یا شاید ساتر، یا شاید رومن گاری... آه که چقدر از قلم رومن گاری لذت می برم. از مسیر اصلی دور شدم...

به تنهایی خودم می نگرم و وجود آن را ستایش می کنم، در گذشته برایم آزار آور بود و هم اکنون گاهی اوقات این چنین است، اما امروزه به چشم یک نعمت به آن می نگرم، تنهایی، مالیخولیا و البته قدم زدن ها و سیگار و قهوه، چه بهتر از این می توان پیدا کرد؟ خودم هم نمی دانم، فقط این را می دانم که به زودی خواهم مرد و این جهان را ترک خواهم کرد، به کجا؟ نمی دانم، اهمیتی ندارد، چیزی که اهمیت دارد هم اکنون است.......

الان

بار ها با خودت تکرار، هر روز که از صبح بر می خیزی تا پاسی از شب که خودت را برای خواب آماده می کنی، تو و همه کسانی که در اطرافت هستند، آنهایی که دوستشان داری و آنهایی که از بودن در کنار آنها لذت نمی بری، دوست ها و دشمنان و حتی آدم های بی اهمیتی که از کنار تو در خیابان می گذرند، همه روزی خواهند مرد همراه با تو. روزی خواهید رسید که همه ما این جا را ترک خواهیم کرد و به جای دیگری خواهیم رفت، آنجا کجا خواهد بود؟ نمی دانم و البته اهمیتی نمی دهم، مهم این است که من امروز زنده هستم و در این لحظه سعی می کنم که برای شما از یکی از مهم ترین لحظات زندگی بنویسم، یعنی الان.