مرد خاکستری
احساساتی که در داخل ظرف ذهنم قرار می گیرند، مخلوط می شوند و در هم می آمیزند، حسشان می کنم، درکشان می کنم و با آن ها زندگی می کنم، گاهی خشمگین و گاهی ناراحت، گاهی سرد و گاهی گرم، گاهی زنده و گاهی مرده، همراه با آن ها حرکت می کنم. البته که زندگی در جریان است و من را با خود به هر سو می کشاند، از دره های بدبختی تا قله های خوش بختی، بالا و پایین هایی که نمی دانم به چه منظور انجام می شود.... من مرد خاکستری هستم.
در میانه سیر می کنم، نه زیبا و نه زشت، نه خوشحال و نه ناراحت، نه پولدار و نه بی پول، نه سیاه و نه سفید، من مرد خاکستری هستم. در درون خاکستری و در بیرون نیز خاکستری، در ظاهر خاکستری و در باطن....
زندگی خاکستری ام، چیزی برای تعریف ندارد، حرفی برای گفتن نیست، درگیری درگیری و درگیری..............
با خود فکر می کردم که شاید بهتر است داستان زندگی خودم را به یک رمان تبدیل کنم، تا شاید کمی به زندگی ام رنگ ببخشم، اما خب این بی معنی و پوچ است، تعریف کردن زندگی کمکی به رنگ دادن به آن نمی کند. من در این لحظه زنده هستم، لحظه ای خاکستری برای من، درگیر در پوچی و زندگی که هر روزه با آن می زیستم، آه چه می گویم؟ خودم هم نمی دانم. خودم هم نمی دانم.......