روزی از روز ها
یه جورایی استرسی شدم، قراره دوباره برم سفر و حوصله رفت و آمدشو ندارم، چه برسه به هزینه هاش. این کارگاه مقاله علمی لعنتی که هیچ چیزی هم برای دانشجو ها فراهم نمی کنه، حتی جای خواب و غذا. روی مخه اصلا. از اون ور درگیر این امتحانات لعنتی ام، با این کلاس های مجازی آدم چه جوری می خواد امتحان بده نمی دونم، یه جورایی همه چی بهم ریخته و با این به هم ریختگی، اعصاب من هم باز خورد شده. یه هرج و مرج دیگه رو واقعا تحمل نداشتم. نمی دونم چجور به اینجا کشید. فکر به هزینه های مالی، فکر به برنامه های باشگاه، فکر به امتحانات دانشگاه و صد تا چیز دیگه که توی مغزم می چرخه و می چرخه و میدهم که همش خزعبله و فکر های الکی، اما خب هنوز که هنوزه روی اعصابم می رن.... برنامه هایی که انگار هیچ وقت قرار نیست تمام و کمال انجام بشن و دائما به هم میزند.
البته خب همیشه قبل از ماجرا این بوده، یادم همچنین افکاری رو قبل از سفر به بندرعباس و قشم هم داشتم و خب دیدیم که از چه از آب در اومد، و یک تجربه متفاوت بود، در این همه یکنواختی روزگار. آره... فکر کنم باز دارم زیاده روی می کنم....