حسادت
به نام حقیقت، که بر زبان های ما جاری می شود، باشد که از ته قلبهایمان بنویسم، چرا که اینجا آن جاییست که حقیقت جاری می شود، و دلهایمان آن را بازگو می کند، و جایی که نقاب هایمان را بر می داریم....
یاد سکانس پایانی فیلم the whale افتادم، جایی که در آن، حرف از صادقانه صحبت کردن و نوشتن می کند، جایی که شخصیت ما، بار ها و بارها متنی را که دخترش نوشته است می خواند و از آن به عنوان بهترین مقاله ای که تاکنون خوانده است، صحبت می کند، و این زیبایی حقیقت است. و برای من هر زمان که می خواهم شروع به نوشتن کنم، این را به خود یادآوری می کنم، فرای تمام رنگ و لعاب ها، فرای تمام نقاب ها و حتی نظر دیگران، به خود یادآوری می کنم که از ته دل بنویس و این نقاب زشت را بردار. این نقاب لعنتی که تمام روز بر صورت داری را بردار و برای باری هم که شده از ته دل بنویس، بگذار دستانت روی کیبورد این ماشین رها شوند و مغز آزادانه برای خودش یادداشت کند. بگذار رها شود، بگذار.
*********************
احساس می کنم، احساس حسادت می کنم، احساس خشم می کنم، احساس می کنم که زندگی آن چیز هایی که می خواستم به من نداده است، احساسی که بسیاری از مواقع به همه مان دست می دهد. فرقی چیزی تازه به دست می آورد، ماشین، موبایل، وسایل جدید و هزاران خزعبل دیگر. و این خب، روی اعصبمان می رود، ما هم آن را می خواهیم و فکر می کنیم که ارزش داشتن آن را داشته باشیم. اما خب، این واقعیت نیست، این پوچ است، این حس با این که وجود دارد ولی غلط است، در گذشته به آن اعتنا می کردم، آن را قبول می داشتم، اما هم اکنون، سعی می کنم که آن را بررسی کنم، چرا که این حس رخ داده است، چرا و دلیل آن؟
عدالت چیست، چه چیزی انتخاب می کند که کسی از دیگری برتری داشته باشد؟ قانون طبیعت، قوی تر در آخر نجات پیدا می کند، این ها همه چه معنایی دارد؟ نمی دانم و تمام این جمله ها در مغزم می چرخد، من حسادت قوی را در خود حس می کنم و با خود سوال می پرسم که آیا آن هایی که وضعیتشان از من بدتر است نیز این حس را دارند، البته که دارند، البته که آن ها هم این حس را دارند، و دائم با خود می بینم که این چرخه ادامه دارد و ادامه دارد و می دانم که فقط وجود دارد.
سوال های زیادی در مغزم شکل گرفته، جوابی برایشان ندارم، فقط می دانم که من خود نیز سزاوار بسیاری از موقعیت هایی که برایم به دست آمده نیستم، و این اشتباه است که در حال فکر درباره دیگری هستم، ( می دانم مقداری نصیحت گونه به نظر می رسد، ولی همین است) . و این حس............. نمی دانم، دیگر نمی خواهم در موردش صحبت کنم.
فکر کنم که به جایی در زندگیم رسیده ام که نگذارم احساسات من را کنترل کنند، بلکه من آن را.. و همیشه به خود یاآوری می کنم که باید در روز سعی کنم که کارهایم را انجام دهم، کارهای درست....
حس می کنم که دارم کلیشه ای صحبت می کنم، پس همینجا متنم را تمام می کنم.