سرکوب نیاز ها، سرکوب احساسات، سرکوب اواطف سرکوب هر چیز انسان گونه ای، بهتر است که حس نکنیم، بهتر است که در خواست نکنیم، بهتر است که حس نیاز نکنیم، بهتر است که حس تنهایی نکنیم...

_ عه پسر تو چقدر نق می زنی، چقدر خودت را اذیت می کنی، برو از زندگی لذت ببر، کیف کن، تو جوانی.....

و صداهایی که در گوشم می پیچند و من بدان می خندم، یا می گریم. نمی دانم. صورتم در حال تغییر شکل است، گویی در حال حل شدن در این آینه زندگی...

باید بیشتر سرکوب کرد، باید بیشتر بست، باید بیشتر دور شد از تمام این خزعبلاتی که هر روز تو را یاد آور این زندگی می اندازد. می دانم، می دانم که نق زدن است اما دیگر چاره ای هم برای من نمانده است، هیچ نمی فهمم، هیچ درک نمی کنم و خسته ام از آدم هایی که ادای درک کردن در می آورند، ادای این که این دنیا و کار و بار آن را خوب فهمیده اند. مرده شور همه تان را ببرد، با آن ایده های احمقانه و حرف های کلیشه ای بالا آورده نزدیکانتان....

من از ساز و کار این دنیای لعنتی خسته شده ام.......

کاش می شد که این قلب را در می آوردم و می کوبیدم و می کوبیدم و می کوبیدم و می کوبیدم و می کوبیدم و تمام احساسات آن را بیرون می کشیدم....