فکر می کنم. فکر می کنم که زندگی ام به کجا رسیده است و من هیچ ایده ای ندارم. فکر می کنم.
سیگار بیشتر می کشم که خوب نیست. خودم هم این را می دانم. هنوز هم درگیر پورن و هر کثافتی که بگویی هستم. راه فراری برای ان فعالا نمی بینم. توی این وضعیت بی اینترنتی کشور بیایی و این خرج مهم به باد بدهی خوب است. حالا هم اینجا آمده ام و خودم را ملالت می کنم. مثل همیشه بعد از انجام کار اشتباه به این فکر می افتم.
ذهن می گویند : " تقصیر جنگ بینداز. تقصیر این وقضیت مزخری که گرفتارش شده ای. همه همه انسان ها. خودت را ول کن و یک مقدار از این بخور و از این بکش و ان کار را بکن "
اما بخش دیگری می گویند : دلیل نمیشود. تمام این ها دلیل نمیشود. اصلا هیچ دلیل نمیشود حتی این خزعبلی که من می نویسم. مشکل این هست که حتی نمی دانم که در سر خودم چه می گذرد. هیچ وقت عمیق نشده ام. هیچ وقت. اشوب را می بینم اما نمی دانم که زیر این اشوب چیست. زیر این دریایی پر از اخبار و سیگار و زن و لذت های پوچ و احمقانه چیست؟ من کیستم؟ این کار ها چیست؟ کار درست چیست در این موقع. اصلا بگویی چه باید کرد با این وضعیتی که درش سهیم هستم. هیچ نمی دانم و این ندانستن است که من را ازار می دهد.
بخش دیگری از ذهنم می گوید که " بهتر است دوباره نظم را رعایت کنیم. مرتب کن این کار را انجام بده ان کار را انجام بده. هر روز یک چیز یاد بگیر. المانی بخوان. انگلیسی بخوان. ..... " اما خب این هم در اخر موندگار نیست. به خودت میایی می بینی که هیچ انجام نداده ای. صرفا یک رعشه وسواسی تو را به انجام کار در یک روز وادار کرد.
*********
به جنگ عادت کرده ام. مسخره است مگرنه ؟
البته در سمت ما هیچ اتفاقی رخ نداد. یک بار صدای بمبی را شنیدم که موج انفجار در را به شدت کوبید. به غیر از ان نه دیدیم و نه شنیدم اما و اما در درون خود حس کردیم. شاید بپرسید این که کافی نیست اما برای ادم های پیزوری مثل ما همین هم باعث اصطراب خواهد شد. هیچ. ۲۴ ساعت در خانه ام. منتظرم ببینم جنگ بین احمقان به کجا پیش خواهد رفت تا وقت کنیم به سر کار احمقانه خودمان برگردیم. تا شاید نونی در بیاوریم که آن هم....
مشکل این است که هیچ وقت عمیق نشده ایم. ببینم زندگی چیست و کجاست. هیچ وقت.
خودم را ملامت می کنم. ای ادم پوچ
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۵ ساعت 22:56 توسط احمد
|