سیگار

این چند وقته خیلی بیشتر از معمول سیگار می کشم، خیلی خیلی بیشتر. حس می کنم چیزی در درونم شکسته است، شاید از دنیا و ادم ها بیزار شدم، حسی که می دانم خیلی ها ان را می فهمند. مخصوصا در این شرایط.

به شغلم فکر میکنم، به آینده ای که در سر داشتم و به احتمال از بین رفتنش که لحظه به لحظه بیشتر میشود. تنها چیزی که در سرم حس می کنم عصبانیت است، خشم، بیزاری از این وضعیت، از این ادم ها یا شاید باید بهتر بگویم از این ادم نما ها، که از ما بهتر تر هستند یا شاید آدم تر ترند. سعی دارم امیدم را حس کنم اما خب نمیشود، مگر می توانم امید را 53 روز نگه داشت؟ جایی واقعیت می اید و یک سلی محکم در گوش آدم می زند، ان وقت تو می مانی... تو ای ایرانی تحقیر شده، با بدترین حس های دنیا، رو به آینده و جایی که فقط درد باقی می ماند.

سرفه می کنم، بدنم می خواهم سم را پس بزند اما او چیزی از سم ذهن نمی داند، " ان را چه طور پس بزنم؟ " گرفتارم و بیمارم و بیمارم و بیمارم. راهی برای نجات از درد نمی یابم. زندگی سخت است و این خوک ها ان را سخت تر می کنند.

هیچ

بیدارر میشوم، ساعت مثل همیشه 10 هست از وقتی همه چیز تغییر کرده زندگی من هم با ان تغییر کرده است. جنگ، اعتراضات، جنگی دیگر و حالا این جاییم. در این ورطه ستمگران. نمی خواهم سیاسی صحبت کنم، گوشمان پر است. باز به سوی خود روی بر می گردانم.

تفکراتم، امیالم و فکری که هر روز دارم را پایش می کنم، به جز پوچی محض چیزی در آن نمی بینم. گویی مغاک چشم در چشمان من دوخته است. چرا در این چند روز چیزی از زندگی نمی بینم؟ حتی وقتی بعد از مدت زمان بسیاری به این جا رسیده ام. چرا این گونه است؟ متاسفانه خود نیز نمی دانم.

روز را ادامه میدهم، درگیر می شوم، با خود و با دیگران. می دانم تهش هیچ نیست اما خودناگاه اجازه نمی دهد. این چرخه تمامی ندارد، دائما بین چیز های مهم و چیز های غیر مهم درگیر هستم، شاید بهتر است بگویم که بیهوده رنج می کشم، و این رنج کشیدن ها خود از نوشتن قانون می آید. قوانینی که خودم خلق کردم.

حتی این جا هم سعی می کنم خودم را بگیرم که بهتر بنویسم، شاید در بلاگفا بتوانم را بتوانم مثل یک نویسنده جلوه دهم اما خب می دانم که من این گونه نیستم. به قولی من مال این حرفا نیستم.

با دیگران بحث می کنم، آنها ناراحت می شوند خودم نیز ناراحت میشوم، خودم را سرزنش می کنم، به آن ها فوش می دهم ( در ذهنم ) اما می دانم که این یک چرخه بیهودست.

این ماه حقوق کم دادند، با این که بیشتر از همه کار کردم، اما خب کمتر از کسانی که خیلی کمتر کار کردن. عادلانه نیست اما خب دنیا اهمیتی نمی دهد.

جنگ است، خون ریزی هست، بمب روی سرت می آید، اما در هر صورت این را بدان که دنیا به تو اهمیتی نمیدهد. تو هیچ هستی، هیچ.

آدم پوچ

فکر می کنم. فکر می کنم که زندگی ام به کجا رسیده است و من هیچ ایده ای ندارم. فکر می کنم.

سیگار بیشتر می کشم که خوب نیست. خودم هم این را می دانم. هنوز هم درگیر پورن و هر کثافتی که بگویی هستم. راه فراری برای ان فعالا نمی بینم. توی این وضعیت بی اینترنتی کشور بیایی و این خرج مهم به باد بدهی خوب است. حالا هم اینجا آمده ام و خودم را ملالت می کنم. مثل همیشه بعد از انجام کار اشتباه به این فکر می افتم.

ذهن می گویند : " تقصیر جنگ بینداز. تقصیر این وقضیت مزخری که گرفتارش شده ای. همه همه انسان ها. خودت را ول کن و یک مقدار از این بخور و از این بکش و ان کار را بکن "

اما بخش دیگری می گویند : دلیل نمیشود. تمام این ها دلیل نمیشود. اصلا هیچ دلیل نمیشود حتی این خزعبلی که من می نویسم. مشکل این هست که حتی نمی دانم که در سر خودم چه می گذرد. هیچ وقت عمیق نشده ام. هیچ وقت. اشوب را می بینم اما نمی دانم که زیر این اشوب چیست. زیر این دریایی پر از اخبار و سیگار و زن و لذت های پوچ و احمقانه چیست؟ من کیستم؟ این کار ها چیست؟ کار درست چیست در این موقع. اصلا بگویی چه باید کرد با این وضعیتی که درش سهیم هستم. هیچ نمی دانم و این ندانستن است که من را ازار می دهد.

بخش دیگری از ذهنم می گوید که " بهتر است دوباره نظم را رعایت کنیم. مرتب کن این کار را انجام بده ان کار را انجام بده. هر روز یک چیز یاد بگیر. المانی بخوان. انگلیسی بخوان. ..... " اما خب این هم در اخر موندگار نیست. به خودت میایی می بینی که هیچ انجام نداده ای. صرفا یک رعشه وسواسی تو را به انجام کار در یک روز وادار کرد.

*********

به جنگ عادت کرده ام. مسخره است مگرنه ؟

البته در سمت ما هیچ اتفاقی رخ نداد. یک بار صدای بمبی را شنیدم که موج انفجار در را به شدت کوبید. به غیر از ان نه دیدیم و نه شنیدم اما و اما در درون خود حس کردیم. شاید بپرسید این که کافی نیست اما برای ادم های پیزوری مثل ما همین هم باعث اصطراب خواهد شد. هیچ. ۲۴ ساعت در خانه ام. منتظرم ببینم جنگ بین احمقان به کجا پیش خواهد رفت تا وقت کنیم به سر کار احمقانه خودمان برگردیم. تا شاید نونی در بیاوریم که آن هم....

مشکل این است که هیچ وقت عمیق نشده ایم. ببینم زندگی چیست و کجاست. هیچ وقت.

خودم را ملامت می کنم. ای ادم پوچ

آمار روز ها هم از دست داده ام از بس که همه چیز مثل هم شده است، به درد و هرج و مرج عادت کرده ام یا شاید فکر می کنم که عادت کرده ام. همه چیز یکنواخت هست اما نه از نوع خوبش. شاید این چیزی که می بینم و حس می کنم به چشم شروع یک فاجعه باشد. اما خب چه کسی می تواند آینده را ببیند.

تنها ام. راه حلی برایش نیست. خسته ام، روحی و ذهنی و ان هم راه حلی برایش نیست. در بازی سیاست مداران گیر کرده ایم و راه نجاتی نیست.

****

I don't feel anything.

حال خراب، مثل همین چند هفته ای که درگیرش بوده ایم. نمی دونم این کابوس کی به پایان میرسه