13 آذر

خیلی وقته که چیزی ننوشتم، دور شدم از خیلی چیز ها که نوشتن هم می تونه یه موردش باشه‌. کار می کنم، زیاد تر از حد معمول. صبح ها وقتم توی مدرسه و تدریس می گذره و شب ها هم با کار پیک می گذره. یه جورایی به این زندگی دارن عادت می کنم، به این که توی طول روز وقت کمی برای خودم داشته باشم. در واقع خودم هم نمی دونم دارم چه غلطی می کنم، دوییدن و دوییدن و .....

یه جورایی همه چیز داره به سرعت می گذره و نه حس خوبی در موردش دارم و نه حس بد. دوست دارم شرایط رو درست کنم اما خب نمی دونم درست کردن یعنی چی ؟ درست کردن یعنی پول بیشتر داشتن؟ نمی دونم.

هنوز هم اون گمراهی رو دارم، هنوزم اون نامطمئنی که آیا دارم کار درست رو انجام می دم رو دارم و در واقع نمی دونم که با این حس چی کار کنم. فردا هم 24 ساله می شم که البته اهمیتی نداره برام. همه چیز می گذره، خیلی سریع

آهنگر

حس پیرمردی را دارم که از درد در خودش می خزد، دردی قرمز، که دارویی برای آن وجود ندارد. این قلب یخ زده بعد از مدت ها عاشق شد و این عشق بود که بعد از مدت ها من را سوزاند. دردش را حس می کنم، با تمام وجود، راه چاره ای نیست، راه چاره ای نیست، در واقع بگذارید بهتر بگویم، هیچ کس نیست.

سال 1395 بود که برای اولین بار عاشق شدم، حسی شگفت انگیز بود، یک خیال جادویی درباره فردی که نان شب و روزت می شود، نمی توانی دست از فکر کردن به او برداری، خود را می بینی که در رویا غرق شده ای، رویای بودن با او، رویای وصال به عشق، اما خب واقعیت همیشه راه جالبی برای درس دادن به ما نشان می دهد. هر بار جلوی ما را می گیرد، دهنمان را با خون یکی می کند، این قدر می زند و می زند و می زند که چیزی برایمان باقی نماند. ما می مانیم و قلبی تکه تکه، و این فکر که شاید هیچ وقت هیچ چیزی خوبی برای ما اتفاق نیوفتد.

حال هشت سال گذشته است، بعد از هشت سال این قلب یخ زده گرم شد تا بار دیگر شاهد مرگ خودش باشد، شاهد یک درد نوستالژیک، شاهد عذاب، شاهد دوری و سوالاتی که جوابی برای آنان نیست. تو می مانی و یک مشت حرف، بعد با خودت رشته می بافی که چرا چنین است و چنان. از خود متنفر می شوی، از این شخصیتی که به آن تبدیل شده ای، دوست داری دور شوی، دور، از همه از تمام اینها بروی جایی دور از همه، تا شاید مقداری تسلا یابی، یا شاید باید برگردی به آهنگری، این پتک آهنین را برداری و شروع کنی به کوبیدن، تا شاید برای بار های بعد از این فکر ها نکند. آن قدر بکوبی و بکوبی و بکوبی و بکوبی و بکوبی که دیگر وجودی درش باقی نماند. آن وقت است که خوشحال خواهی شد، آن وقت است که هیچ چیز برایت اهمیتی نخواهد داشت، آن وقت است که میمیری و با یک بار مردن دیگر نمی توانی بمیری.

می دانم که مردن سخت است اما تنها راه چاره همین است.