پسری که نمی دانست

اواخر پاییز و سرمای استخوان سوز آن و مه ای سرشار از دود خاکستری که شهر را بقل کرده است. مانند خرگوشی تنها در سوراخی تاریک...... احساسات می آیند و می روند و من را با خود هموار می کنند، دیگر توانایی درک واقعیت را ندارم. مدت ها بود که چیزی را ننوشته بودم، دل خود را خالی نکرده بودم، برای همین من اینجا هستم....

سخت است که حال و روز الان خودم را توصیف کنم، دشوار است که بتوان آن را با کلمات بیان کرد، با موسیقی راحت تر بود، یا شاید با رنگ و.... اما خب تلاش خود را می کنم....

هموار بین سیل احساسات خوب و بد، گرفتار بین بازی زندگی، گیر افتاده در بین زندگی و مرگ، من اینجا هستم، می نویسم، و هر چه فکر می کنم می بینم که حرفی برای گفتن ندارم، اما دلم پر است از حرف های ناگفته.......

حس می کنم که باز در حال نمایش دادن و جلوه دادن هستم، برای همین دست بر می دارم، می خواهم واقعی بنویسم، برای همین باید باز هم به خود یادآوری کنم، باید باز هم به خود یادآوری کنم. نقاب را بر می دارم و به خود واقعی ام زل می زنم، چه می بینم، پسری با مو های مشکی، چشم های مشکی، تحت تاثیر جامعه ای سرشار از..... او مطمئن نیست، از هیچ چیز مطمئن نیست، نمی داند که چه می خواهد، نمی داند که چه می کند، او فقط صبح ها را شب و شب ها را صبح می کند، گاهی اوقات بسیار بد خلق و ناراحت است، گاهی اوقات مانند دلقکی شاد، موجب شادی و خنده می شود. اما خود او هم می داند، که در درونش، چیزی کم است، سوراخی که هیچ وقت پر نخواهد شد.

رفتار های آدم ها برای او در عین اهمیت نداشتن بسیار مهم است. او تنهاست، اما از آن لذت می برد، ولی خب گاهی اوقات.... او نمی داند، نمی داند که چه می کند، نمی داند که خدا هست یا نه، نمی داند مسیری که در حال طی کردن آن است، درست است یا نه؟ نمی داند که چرا بعضی کار ها را انجام می دهد و بعضی را انجام نمی دهد، نمی داند که چرا زندگی خود و دیگران را برای برخی از کار ها سخت می کند، او نمی داند که نمی داند.

18 آذر

روز ها و شب ها مثل نور می گذرند و من هم یکی از میلیار ها مسافر آن ها هستم، سوار بر قایق زندگی و حرکت به سوی آینده ای که با مرگ خاتمه می یابد. حالم بهتر است، بر خلاف چند هفته گذشته، سعی می کنم که خود را سرگرم نگه دارم، تا سر حد مرگ مشغول.... فکر می کنم که این تنها کاری که می شه کرد. از مبحث اصلی دور افتادم، کجا بودم؟ آهان زندگی، خب زندگی این چند وقت بهتر می گذره، یا شاید خودم خواستم که بهتر بگذره، هر لحظه شاهد تغییرش هستم و همراه با اون، خودم هم تغییر می کنم و.... افکار، رویاها، و حتی درد ها هر روز تغییر می کنند و من هم همراه......

سعی

سعی می کنم زندگی کنم، سعی می کنم که از تمام این مزخرفاتی که هر روز درگیرش هستم دور بشم، سعی می کنم که زندگی کردن رو یاد بگیرم، اما اما اما خب هنوز نمی دونم کجام، چی کار می کنم و این گمراهی و شک و تردیده که بسیاری از اوقات آدم رو اذیت می کنه. موقعیت شغلی، کار، رابطه، پول و پول و پول، مهاجرت، زندگی بهتر و ...... سرم پر شده از این مزخرفاتی که هر روز باهاشون درگیرم، نمی دونم مشکل از منه یا مشکل از این مسائل؟ نمی دونم چه کار باید کنم و فکر می کنم که هر روز که می گذره دارم یه چیزیو از دست میدم. یه حسی بهم میگه که بد شانس بوده ام، یه حسی بهم می گه که عدالتی برای من وجود نداشته و اگه شانس کمی به من رو نشون میداد الان وضعیتم خیلی فرق میکرد، اما خب هنوز لحظه که به این فکر، فکر می کنم، در پس ذهنم صدایی می گوید که "احمق تو اگر خودت را بد شانس می دانی، پس زباله جمع کن های خیابان در مورد خود چه می گویند؟" نمی دونم، واقعا هیچ نمی دانم و این نادانی سر تا سر این چند سال از زندگی من را در برگرفته. شاید از اول با من بوده و الان به آن توجه کرده ام. نمی دانم، هیچ ایده ای ندارم، از رابطه، از پول، از مهاجرت و تمام این مد های مزخرف بدم می آید، اما گاهی اوقات حسرت می خورم که فرصتی برای به دست آوردن آن ها نداشته ام، می دانم که عجیب و غیر منتطقی است اما من در آن واحد هم در اتحاد با خود و هم در مقابل خود هستم.

سه ماه دیگر، کنکوری دیگر در انتظارم است، که حوصله ای برای خواندن برای آن نیز ندارم، نمی دانم چه کنم، اصلا من این جا چه می کنم، این همه مزخرفات چیست؟ لحن خود را با اول نوشته خود مقایسه می کنم، آن هم تغییر کرده است......

لعننتنتتتت

حرف زیادی برای گفتن نیست، اصلا حرفی برای گفتن نیست، جز عقده ها و درد ها و وزن ها و سنگینی ها و مزخرف و مزخرف و مزخرف..... خب خیلی وقت بود که اصلا چیزی ننوشته بودم، خودم رو یه جور سرگرم می کردم و می کنم، در این خزعبلاتی که صبح تا شب درگیرش هستیم، خواستن ها و نرسیدن ها، کمبود ها و نبودن کنترل در خیلی از چیز ها....

احمقانه است، این زندگی احمقانه است، این انسان احمقانه است، هیچ چیز زیبایی درش نمی بینم، مگر تنهایی و درد و تلاش هایی که به هیچ نمی رسد. چیزی برای گفتن وجود ندارد، این بار با خود احد کردم که حقیقت را بگویم، چیزی برای گفتن وجود ندارد....

نمی توانم جلویش را بگیرم، تمام آن چیزی که می بینم ناعدالتیست که تمام دنیا را پر کرده...... آه که نمی دانم چه می نویسم....

- چه احساس می کنی؟

- درد، در بیشتر مواقع یا شاید هم زیاده روی می کنم، یا حقیقت را می گویم، نمی دانم، این را می دانم که احساس بدی نسبت به این اوضاع دارم و زمان جوری می گذرد که انگار اهمیتی برای ما قائل نیست. از این نوشته متنفرم، از زندگی متنفرم و از این همه ناعدالتی متنفرم، نمی دانم که با این همه تنفر که در درونم هست چه کنم.....

لعنت به همه چیز

در یک لحظه همه چی بهم میریزه، در یک لحظه موج عظیمی از ناراحتی در دلت هموار میشه، در یک آن یاد همه کمبود هات می یوفتی، مثل همین الان من، مثل این قلب تنها....

اه اه اه خودم هم از ناله کردن های خودم بدم میاد، نمی دونم چی شد اصلا به این جا رسیدم که باید بیام این حرفا رو بزنم، بعضی وقت ها از تمام زندگی و خود و این داستان متنفر می شم و در درونم، مثل الان، دریایی از ناراحتی فروان می کنه، بدون هیچ دلیل منطقی، بدون این که ....

گاهی وقت ها حس....... بهم دست میده......... گاهی وقت ها دوست دارم وجود نداشته باشممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم