روز مه گرفته

مانند رعشه ای عمیقی در سینه، مانند یک درد وحشتناک. مانند زندگی، یا نه بگذارید لفظ درست تری را به کار ببرم، مانند خر کاری، مانند دویدن و به هیچ جا نرسیدن؛ آن را ادامه می دهم.

زندگی ادامه دارد، روزهایی که مانند برگ های پاییزی دانه دانه زرد می شوند و می ریزند، و آدم هایی که لحظه به لحظه به واقعیت خودشان نزدیک تر می شوند. واقعیت تاریک، سرد و مه گرفته، مانند پاییز، مانند چیزی که من دوستش دارم.

زندگی ادامه دارد، روزی مثل دیروز، روزی مثل فردا، خود را در کار غرق کرده ام، تا شاید دردهایم را سر کند، تا شاید دیگر این قلب صدایش درنیاید. تا شاید....

زبانم بریده است، اعصاب درست درمانی ندارم، نمی دانم که چه می کنم، نمی دانم که به کجا می روم، اصلا قضیه چیست، چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ هیچ نمی دانم. من فقط می خواستم که برای لحظه ای دست هایش را در دستانم بگیرم تا با هم در پیاده رو های این شهر قدم بزنیم، من فقط می خواستم که در چشم هایش خیره بشوم و به او بگویم که دوستش دارم و دوست دارم که بیشتر با او آشنا شوم، اما اما مشکلش اینجاست که.....

زندگی می گذرد و من هر روز درد می کشم، عالم بزرگ درست می گفت؛ همه اش درد است، همه اش بیزاری و اعصاب خوردی است، حتی حوصله خودم هم ندارم.

14 آبان

14 آبان، نزدیک 45 روز از اول مهر می گذرد، از روزی که خیلی چیزها تغییر کرد و حال من اینجا هستم، یک آدم دیگر، یک تجربه دیگر. حال حس و حال متفاوتی دارم.

در یکنواختی غرق هستم، اما نه از نوع خوبش، البته که نمی توان آن را نیز فاجعه نیز حساب کرد. دوستی آن را به نوشیدن یک لیوان ادرار تشبیه می کرد، در عین حال من با خودم می گفت که نمی تواند این قدر بد باشد.

با بچه ها می گذارنم، زندگی آن ها را می بینم، سعی می کنم که درون آن ها را ببینم، معصومیتشان را، شرارتشان را، وجودی که هنوز به فاسد شدن نرسیده است. اما با این حال در این کودکان کسانی وجود دارند که اتفاقات ناگواری برای آن ها رخ داده است؛ اتفاقاتی که شاید فکر کردن به آن ها نیز دشوار باشد. آن جاست که آدم با خودش فکر می کند که چرا این چنین چیزی باید برای یک بچه اتفاق بیوفتد؟ کجای این معرکه معنا و مفهومی برای این پدیده روشن می سازد؟

روزگار برایم طوری شده که سعی می کنم کمتر به خود فکر کنم، شاید کمی به دیگران، به آفتاب، به ابر، به چیز های دیگر فکر کنم. سعی می کنم که از این خراش ذهن مداوم خلاص بشوم.

نوای یک روز پاییزی

نوای یک روز پاییزی، همراه با صدای باران و افکاری که باز در ذهن می چرخند. خیلی وقت است که خودم نیستم، این را می دانم، دائم می گردم و می گردم اما خودم را پیدا نمی کنم، باز راه را پیدا کرده ام، گویی این مه لعنتی نمی خواهد برای لحظه ای ناپدید شود و راه را برایم باز کند تا مگر...

باران نم نم می بارد، مانند افکاری افسارگسیخته در ذهنی که نه بند دارد و نه بست....

مرده متحرک

دردی در سینه ام نهفته است که روشن نیست، حس می شود اما فهمیده نمی شود؛ بدن دردی که وجودش را نمی دانم. و در نهایت باز هم به این می رسم که هیچ نمی دانم. مردم می گویند که باید به دنبال قدرت رفت، باید تا جایی که امکانش است قوی شد، برای چه؟ آن هم نمی دانم. قدرت مند شدن عذابم می دهد، باز هم مسیرم را گم کرده ام و خود نیز درستی را از نادرستی نمی شناسم. شاید نام مرده متحرک برای آن خوب باشد....