روز مه گرفته
مانند رعشه ای عمیقی در سینه، مانند یک درد وحشتناک. مانند زندگی، یا نه بگذارید لفظ درست تری را به کار ببرم، مانند خر کاری، مانند دویدن و به هیچ جا نرسیدن؛ آن را ادامه می دهم.
زندگی ادامه دارد، روزهایی که مانند برگ های پاییزی دانه دانه زرد می شوند و می ریزند، و آدم هایی که لحظه به لحظه به واقعیت خودشان نزدیک تر می شوند. واقعیت تاریک، سرد و مه گرفته، مانند پاییز، مانند چیزی که من دوستش دارم.
زندگی ادامه دارد، روزی مثل دیروز، روزی مثل فردا، خود را در کار غرق کرده ام، تا شاید دردهایم را سر کند، تا شاید دیگر این قلب صدایش درنیاید. تا شاید....
زبانم بریده است، اعصاب درست درمانی ندارم، نمی دانم که چه می کنم، نمی دانم که به کجا می روم، اصلا قضیه چیست، چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟ هیچ نمی دانم. من فقط می خواستم که برای لحظه ای دست هایش را در دستانم بگیرم تا با هم در پیاده رو های این شهر قدم بزنیم، من فقط می خواستم که در چشم هایش خیره بشوم و به او بگویم که دوستش دارم و دوست دارم که بیشتر با او آشنا شوم، اما اما مشکلش اینجاست که.....
زندگی می گذرد و من هر روز درد می کشم، عالم بزرگ درست می گفت؛ همه اش درد است، همه اش بیزاری و اعصاب خوردی است، حتی حوصله خودم هم ندارم.