30 اردیبهشت

روز اول است، کسی می آید و تکه کاغذی بزرگی به شما می دهد، به همراه ادامه ادوات نقاشی که برای رسم هر چیزی که شما بخواهید نیاز است. به شما می گویند که در آخر نقاشی را از شما خواهند گرفت. در واقع تنها چیزی که شما از تمام از موقعیت می دانید این است که در پایان چیزی که رسم کرده اید را از شما خواهند گرفت. این دست شماست که چه روی نقاشی ترسیم کنید، حتی می توانید چیزی روی صحفه نقاشی نکشید و آن را سفید و خالی تحویل فرد مورد نظر بدهید و از سال خارج شوید.

*************************************************************************************************************************

به زندگی کردن ادامه می دهم، پاک می کنم و دوباره رسم می کنم. سعی می کنم که بهترین اثر خود را ارائه دهم، و گاهی اوقات به هیچ چیز فکر نمی کنم. از تنهایی رنج می کشم و لذت می برم، آینده به سراغم می آید و آن را پس می زنم، گذشته دائم چوب ندامت اش را بر سرم می زند. مانند یک ربات، هر روز صبح روتین خود را دنبال می کنم، از زندگی نه بیزارم و نه خوشحال، صرفا می گذارنم. نمی دانم حتی چه می گویم؟

وجود درون

و زندگی که ادامه دارد، قدم به قدم پیش به سوی مرگ، قدم به قدم دوری از تولد...

قبل از این کجا بوده ایم؟ بعد از این به کجا می رویم؟ آیا تاکنون به خود فکر کرده ایم که تمام این دلمشغولی ها، تمام این دغدغه هایی که هر روز با آن ها سر و کله می زنیم؛ ارزشش را دارند؟ اصلا چه چیزی ارزش زندگی کردن را دارد؟ پول؟ قدرت؟ شهرت؟ محبت؟

و هر انسانی جوابی متفاوت برای آن دارد. واقعیتی که نامشخص و مخفی است، جوابی برای آن نیست، مگر جایی درون هر کدام از ما...

بار ها از خودم می پرسم؟ چه چیزی ارزشش را دارد؟ و در هر لحظه جوابی متفاوت برای آن دارم. گاهی پول و قدرت است و گاهی خانواده و محبت، دوستی و عشق.....

و شاید تمام این ها. و شاید لذت بردن از لحظه های زندگی، حتی زمانی که در سنگین ترین درد هایت قرار داری. ( جمله برچسبی خوبی می تواند باشد. )

- حرف بزرگ زدن راحت است، زندگی کردن سخت است، طاقت آوردن و سپری کردن سخت است. دوام آوردن سخت است.

برای من این وجود دارد، وقتی که به باطن خود می نگرم، چیزی جز ابهام نمی بینم، گویی روحی ناشناخته روبرویم ایستاده، بی حرکت و بی نطق، من را می نگرد، من او را نمی شناسم ولی او من را می شناسد، لب ها تکان می خورد اما صدایی بیرون نمی آید، انگاری که توانایی گوش دادن به آن را ندارم. اصوات پس زمینه ذهن اجازه رسیدن آن صدا را نمی دهند. اگر راهی وجود داشت که آن صدا را بشنوم......

اشتباه ذاتی

اشتباه ذاتی این جاستکه فکر کنیم ما در مرکز دنیا قرار داریم، تمام نیاز هایمان، تمام درخواست هایمان در مسیری است که باید به دست دنیا اجابت شود، تمام آرزوها ، تمام دلخوشی ها، گویی که دنیا به تک تک ما یک زندگی آرام و بی دغدغه را بدهکار است. اما خب واقعیت چیز دیگری است، اثرات آن را می توانیم در درسی که تاریخ به ما داده است، بیابیم. گوشه گوشه این دنیا، مرگ و بی زاری و درد و رنج فراوان کمین کرده است، عدالت و مساویت در جای جای آن نقش ندارد، و طبیعت همواره به دنبال این است که شما از لحظه و از هر گوشه بدرد.

شاید فکر کنید که این ها را برای این می گویم که امید و دلخوشی شما را از زندگی بازدارم، اما دقیقا بر عکس آن می خواهم صحبت کنم. به خود می گویم، هر موقع که با ناعدالتی مواجه می شوم، هر موقع که با درد و رنج و آشوب مواجه می شوم، به خود می گویم که این نیز ذات واقعی دانیاییست که در آن زندگی می کنیم. و زشت و تاریک بودن درصد بیشتری از آن، به معنای تاریک بودن همه آن نیست، بلکه این تاریکی، روشن کننده و معنا دهنده درصد کمی از زیبایی های این دنیایست که ما برای آن ها زندگی می کنیم. برای صدای باران، برای زیبایی کوه ها و درختان و معجزه ابرها، برای امید و برای زندگی.

و این پیامی ایست که من از آن گرفته ام، نمی دانم شاید هم اشتباه کرده باشم.

بزرگ ترین نادان تمام عالم

مدت زیادی از آخرین زمانی که نوشته ام می گذرد، با خود می گویم که شاید حرفی برای گفتن نداشتم. آدم وقتی شاد باشد حرفی برای گفتن نمی ماند؛ اما خب روال زندگی به این صورت است که روزی را بالا و روزی را پایین سر می کنیم، و امروز خب روز پایین من است.

مثل همیشه با احساسات سر و کله می زنم، با ندانستن ها، با خواسته هایی که از ناکجا آباد پدید می آید و همه چیز را به هم می ریزند، با عقده هایی که ناگهان از اعماق سیاه چاله ذهن به بیرون سرازیر می شوند و با کنایه هایشان به من و کار های ناکرده ام می خندند. خواسته هایی که شاید برایشان راه حلی باشد، راه حلی که نیازمند یک تغییر شگرف است، تغییری که....

تنهایی که در گوشت و پوست و خون ام ریشه دوانده، گهگداری آن را از درون حس می کنم و به آن می خندم... یا شاید گریه می کنم؟ نمی دانم. باز هم روال نمی دانم ها شروع شد. جوابی برای این اتفاقات ندارم، تنها راه چاره ام همین قلم و کاغذی ایست که برایم باقی مانده، تا شاید بتوانم با موجودی که بدان تبدیل شده ام مقداری راه بیاییم. چشمهایش..... دست هایش... ترسی که از درون به قلب ریشه می دواند، حس تنفری که از شکست بر می آید.....

نمی دانم راه درست چیست، مثل همیشه به نمی دانم هایم اعتراف می کنم، من بزرگ ترین نادان تمام عالم هستم.