تیک تاک
تیک تاک، صدای ساعت بالای سرم را می شونم، خیلی بلند تر از آن چیزی هست که قبلا فکر می کردم، تیک تاک تیک تاک تا به سمت ابدیت و مرگ انتظارمان را می کشد و مرگ برای ما خدایی می کند. غرق از روزمرگی راحت است، برای همین یک پوستر از شخصیت مرگ در فیلم مهم هفتم اینگرید برگمان گرفتم و به دیوار زدم، تا هر روز به یاد داشته باشم، که روزی از این جهان خواهم رفت، به کجا؟ البته که نمی دانم و باز هم می گویم که اهمیتی نمی دهم، شاید هم بدهم، آن را هم نمی دانم.
خداترین خدایان، مرگ و سرنوشت ما را به بازی می گیرند و اغلب موچب به این می شوند که باز این سوال را از خود بپرسم؛ که زندگی چیست؟ باز هم پاسخی برای آن ندارم، و انتظاری هم ندارم. من هیچ نمی دانم و از خالی بودن ظرف شرمگین و سردرگمم. و البته با خودم فکر می کنم که اگر این راز بزرگ، هدف زندگی و زندگی پس از مرگ، مشخص بود آیا ما باز هم صبح ها را به شب و شب ها را به صبح می رساندیم؟ شاید تاریکی ابدی در پایان انتظار ما را میکشد..
و البته باز به خود می گویم که اهمیتی ندارد، زندگی در این جاست، در همین لحظه، می دانم کلیشه ای است اما اگر کمی با دقت به آن فکر کنید، در پی آن بروید، حرف من را با وضوح بیشتری درک خواهید کرد.