بی رنگ
با نگاه کردن به نوشته های خودم، نوشته های قدیمی، حس می کنم که هیچ چیزی تغییر نکرده، شاید غمگین تر، شاید تاریک تر، شاید درمانده تر. نمی دونم چرا، از یک مدتی به بعد تصمیم گرفتم این چنین مسیری را به پیش بگیرم، با درد هایم بسازم و بسوزم و در این بی نظمی جهانی دست و پا بزنم، از یک چیز به یک چیز دیگر بپرم و دائما از خودم بپرس که آیا راهی که در پیش گرفته ام راه درستی بود، هم اکنون تمام این ها پوچ به نظر می رسد.
دائما از خودم می پرسم که خوشحالی چیست، زندگی چیست، و می دانید، جوابی برای آن ها ندارم. خودم را در بند می بینم، یک زندانی ناتوان که چاره ای جز بازی کردن طبق قوانین زندان را ندارد، امید را از دست داده ام، در واقع از امیدوار بودن و در پایان باز ناامید شدن خسته شده ام.
دبیرستانت را تمام کن، خب بعد؟ کنکور بده و به دانشگاه برو. خب بعد؟ دانشگاه را تمام کن و به دنبال کار و سربازی برو، بعد هم ازدواج کن، بعد هم بچه دار شو، تمام زندگیت را کار کن تا بتوانی خانه ای و ماشینی خریداری کنی و چیزی برای فرزندانت باقی بگذاری، وقتی تمام این کار ها را انجام دادی، حال وقت مرگت فرا رسیده است، اگر سرنوشت تو را زود تر با او آشنا نکرده باشد.
و نکته جالب این جاست، که راه فراری از این مزخرف نیست....
بهشت برینی وجود ندارد، تمامیت زندگی همین روز های پشت سر هم مزخرف است، ذاتش این است و بعد از آن است که جالب می شود. با مرگ.
دیگر این دروغ را باور نخواهم کرد، هیچ چیز نه تنها عوض نخواهد شد، بلکه رو به جلو سخت تر و بی رنگ تر خواهد شد....
به یاد روزهای کودکی ام می افتم.....
رنگارنگ