خوشبختی

داستان سرایی، کتاب و فیلم و بازی های ویدیویی، ورزش و پیاده روی در امتداد خیابان امام یا شاید در پارک حافظیه، صحبت با دوستان و گرم گرفتن با آن ها، لحظات لذت بخش زیستن. کنار پدر و مادر بودن تا آخر عمر، دانستن قدر آنها و فهمیدن این که یک روزی آن ها را از دست خواهم داد. برادرانم، همسر آینده، عشقی که هنوز به وجود نیامده اما روزی ان را خواهم چشید، و البته تنهایی و لذت بردن از همراهی با خود، لذت گذراندن لحظات زندگی.....

- چه می خواهی؟ طلب کن.

- می خواهم که خوشبخت باشم، اما خب خوشبخت بودن یعنی چه؟ شاید تعریف بالا کافی باشد. شاید تعریف بالا کافی باشد و به چیز دیگری نیازی نباشد.

12 دی نه یک ژانویه

خوشبختی، زندگی، مرگ، خانواده، نه بیاید عقب تر از این ها برویم، چه چیزی ارزشمند تر است؟ ارزشمندترین چیز در زندگی چیست؟ شاید زندگی انسان، شاید جان، شاید خانواده و شاید دوستان و همراهان. نکته این است که هنوز آن را درست و دقیق نمی دانم و شاید هرگز جواب این سوال را پیدا نکنم.

خوشبختی، کلمه ای که هر روزه در زندگی با آن برخورد می کنم، هر روز به سمت آن سوق داده می شود، کار ها و عادت هایی که در جهت آن حرکت می کند بدون آن که معنایی از وجود و حقیقت آن بدانم.....

خوشبختی؟ چه کلمه خنده داری....

آیا من خوشبختم، یا بدبخت؟

سوال های زیادی در سرم شکل می گیرند، بدون آن که جوابی برای آن ها وجود داشته باشند. هر روز ربات گونه تر زندگی می کنم، به دنبال رویا هایی که در ذهنم کاشته شده اند، هر روز به مهاجرت فکر می کنم با این که می دانم تا 5 سال آینده نیز برای امکان آن وجود ندارد، هر روز به این که زندگی ام از اینی که هست بهتر بشود فکر می کنم، با این که می دانم این اتفاق نمی افتد. ( می دانم جمله ام تناقض دارد ) فقط می دانم که خسته ام، از تمام این خزعبلات، از تمام این افکار، از تمام این رویا های الکی، از آدم هایی که ذره ای اهمیت به دیگران نمی دهند، خسته ام و خسته ام و خسته ام و دوست دارم کنترلی در دستم بگیرم و تمام این تئاتر سیاه را به پایان برسانم، تمام این رویا های الکی، این خواسته ها، این ناارامی های بدون توجه و ...............

کاش کنترلی وجود داشت که می توانست تمام این صدا ها را قطع کند، کاش راهی بود که می شد صدا های ادم های بی تفاوت قطع شود کاش....

قسمت سیاه

هنوز هم اون گمراهی همیشگی رو حس می کنم، هنوز هم درگیرش، هنوز هم هر روز در پاسخ به این سوال که کار درست و غلط چیه؟ ناتوانم، هنوز هم...

چند روزی با اضطراب مداوم سر و کله می زنم، جند روزی با درد، چند روزی با خستگی و ناامیدی. فکر می کنم که این ها همه از فضای مجازی میاد، فکر می کنم که این ها.... خودم هم نمی دونم دارم راجب به چی صحبت می کنم...

بار ها هم گفته ام، که توانایی کنترل کردن خیلی از چیز ها رو ندارم، مثل خودم، که سخت ترین کار برایم بوده..... با خودم فکر می کنم که شاید من بیشتر اوقات به پول اهمیمت می دهم، شاید بیشتر اوقات همانی هستم که از ان بیزارم، جوابی نیست، حکایتی نیست، فقط و فقط حرکت جریان زمان....

****

مثل همیشه پس از بیدار شدن به سراغ گوشی تلفن همراه خود می روم ( فکر می کنم که همین جاست که ضربه اول را به خود می زنم ) شاید در ابتدای روزی که دیر هم شروع می شود، افراط می کنم، شاید که نه بلکه حتما. بعد از صبحانه درمانده می شوم، چند وقتی ایست که این گونه حس می کنم، چند وقتی است که فکر های عجیبی به سرم میزد، وقت را تلف می کنم، اسکرول اسکرول و اسکرول تا ابد، تا شاید چیزی من را از این اضطراب مداوم خلاص کنم، اما خب راهی برایش پیدا نمی کنم و به هدر دادن زمان ادامه می دهم.

نکته اصلی هم همینجاست، که تمام این کار ها، تمام این وقت تلف کردن ها، همه اش بیهوده است، سر بنیان هیچ، سر خواسته هایی که فقط انرژی مصرف می کنند، بدون این که در واقعیت جایی داشته باشند، سر این که بهشتی در خارج از این وضعیت وجود دارد که فرسنگ ها از من دور است، و بخشی از درون من، تقلا می کند که به آن دست پیدا کند، بعدش چه؟ ( این سوالی است که معمولا از خود زیاد می پرسم ) و آن بخش درونی جوابی برای آن ندارد و کنترلی هم برای آن نیست، گویی که فقط اوست که جریان احساسات را کنترل می کند، و من با تمام منطق و درستی که فرض می کنم، هیچ احساس درستی ندارم، دوست دارم از دام پول و هوس رها شوم، اما در بسیاری از مواقع خود را پیش به سوی آن ها می بینم، در کنترل بخشی که شناختی از آن ندارم. و این جاست که بیهوده رنج می برم، بیهوده خواسته ای در درونم مطرح می شود که برآورده کندش امکان پذیر نیست، شاید هم باشد؟ به چه قیمت؟ بخش منطقی می گوید که ما بارها این مسیر را رفته ایم، بار ها در این چاله افتاده ایم، چرا بار دیگر باید خود را فدای این جور حرکت ها بکنیم؟ چرا یاد نمی گیریم؟ چرا درس نمی گیریم؟

حسادت ورزیدن، دروغ، پول دوستی، بدبینی و دو رویی، گاهی اوقات تمام این ویژگی ها را در خود می بینم، و بله می دانم که باید این ها را جزو ویژگی های انسانی قلم داد کرد، اما خب جایی مشکل ایجاد می شود که این ویژگی ها کنترل را به دست می گیرند و سعیم بر این است که نگذارم چنین اتفاقی بیوفتد. دوست دارم در آرامش زندگی کنم و زندگی و انرژی هر روزه خودم را به این مشکلات بیهوده تلف نکنم....

جاده نامتناهی

کم آبی، قیمت بنزین، قیمت خودرو، قیمت خانه، کار و شغل و درآمد، ازدواج، فضای مجازی، ناامیدی، توهین، شرمساری به خاطر حضور در این کشور، اخبار و اخبار و اخبار، حال بد........

راه چاره چیست؟ باید تحمل کرد؟ باید با این درد زندگی کرد؟ یا شاید فرار کرد؟ به جایی دیگر؟ خاکی دیگر؟ سرزمینی دیگر؟ اگر توانش بود که نیست... اما اگر توانش بود، پس دیگران چه؟ آن هایی که نمی توانند؟ پدر و مادر، خانواده، دوستان و آشنایان؟ این ها را چه؟ چه کسی قرار است مراقب آن ها باشد، به این فرض که زندگی در کشوری دیگر به مانند بهشت باشد؛ آیا حضور در بهشت و تنهایی بهتر از حضور در جهنم و تنها نبودن است؟ آیا می شود تمام این ها را کنار گذاشت؟ آیا اصلا بهشتی وجود دارد؟ ایا می توان از این درد خلاص شد؟

واقعیت را نمیدانم و جوابی برای سوال های بالا ندارم، فقط می دانم که در حال تجربه یک حالت بد و پراضطراب هستم، مانند هر ایرانی، مانند هر انسان.... و نمی دانم که کلید برطرف کردن آن کجاست؟ نمی دانم که با این درد چه کنم؟ شاید باید به مانند گذشته آن را در آغوش بگیرم و بپذیریم، شاید باید....

مانند همیشه فراموش می کنم، مانند همیشه به قدم اول برمی گردم، مانند کودکی به دنبال اسباب بازی جدید و رنگارنگی می دوم، اما این بار به بزرگی خانه و ماشین های واقعی، مانند کودکی حسادت می کنم، اما اکنون به کسی که از این کشور رفته است، با این که می دانم که اگر فرصتش را هم اگر داشتم به احتمال زیاد از این جا نمی رفتم.... توانایی از دست دادن پدر و مادر را ندارم،....

نمی دانم، فردا روزی اگر به جایی دیگر بروم، آیا در آن جا خوشحال و خوشبخت خواهم بود، یا فردا هم مثل امروز خواهد بود؟ فقط این را می دانم که فعلا با این درد درون سینه باید بگذرانم، باید بسوزم و بسازم و.....

روز

صدای ساعت، تیک تاک، تیک تاک و گذر زمان.... بدون نیزویی برای حرکت، بدون انرژی برای بازیابی خواسته ها و رویاهایی که هر روزه در سرم آن ها را مرور می کنم، و تنها در خانه ای که ......

مثل همیشه صبح را اطراف ساعت 9 از خواب بیدار شدم، جهشی ناگهانی از رویایی عجیب و بی منطق را تجربه کردم، مثل همیشه به خود یادآوری کردم که این خواب ها همه پوچ و بی اهمیت هستند. به ساعت نگاهی می اندازم، خودم را برای صبحانه آماده می کنم. خودم را سرگرم می کنم، با شبکه های اجتماعی، با اخبار و تحولات گوناگونی که در آن وجود دارد، می دانم، روش مناسبی برای آغاز یک روز نیست. همه چیز اما به گونه ای ساکت به نظر می رسد، به جز صداهایی که در سرم نجوا می کنند، آدم های گوناگون با خواسته های گوناگون......

گاهی وقت ها حس می کنم که باید سعی کنم و باز کتابی بنویسم، گاهی وقت ها سعی می کنم که خود را به معلم خوب تبدیل کنم، با خودم فیزیک و درس های متفاوت دیگر، تا شاید پول بیشتری در بیاروم، تا شاید آینده ای خوشحال تر داشته باشم، اما خب می دانم که این افکار فقط افکارند و من هم در میان آن ها معلق هستم.