روزگار مثل همیشه میگذره، عید هم برای من این گونه گذشت و حرفی هم نمی مونه که دربارش صحبت کنم.... راستش هیچ چیز شگفت انگیزی درباره این چند روزه ام وجود نداره، و انتظاری هم ندارم که وجود داشته باشه. یاد فیلم وال می یوفتم، یاد قسمتی که از فیلم که درباره صادقانه نوشتن صحبت می کرد، و خب می خوام همچنین چیزی را در نوشته هایم اعمال کنم، بدون هیچ نقاب و رنگی.....
واقعیت اینه که هنوز توی گمراهی خودم زندگی می کنم و با ندانی خودم می سازم، خسته از شبکه های اجتماعی و این زندگی لذت گرای مسخره، و غوطه ور در چرخه اضطراب بدن خود هستم، و خب این ها رو همه حس می کنم. نمی دونم آینده چه جور می شه، نمی دونم که در گذشته آدم بهتر و خوشحال تری بودم یا الان، فقط می دونم که روزم اهمیت داره و همین. سعی می کنم که خودم رو درگیر مسائل مزخرف نکنم، یا حداقل ادای این کار رو در بیارم. بحث های زیادی وجود داره که باید در موردشون بنویسم و صحبت کنم، اما خب می دونید، هدفی ندارم، همه کارها رو می خوام انجام بدم و در واقع هیچ کدومشون رو انجام نمی دم. توی مردابی گیر کردم که ......
می دونید وقتی آدم عمیق به برخی از سوالات فکر میکنه، می بینه که واقعا جوابی براشون نداره، و این خب برای من هم صادقه، من نمی دونم چی می خوام، نمی دونم به کجا می خوام برم، و نمی دونم کارهایم درسته یا نه، اصلا درست و غلط چیه، گاهی وقت ها یادم میره که این سوالات یادم میره، گاهی وقت ها هم نه، بلکه بیشتر وقت ها کنترل خودم رو از دست می دم و درگیر سیاه چاله ای از سرگرمی های بی معنی می شم که زندگیم رو و در واقع زمانم رو اسراف می کنم. می فهمم که یک برده ام...... برده لذت های ساده انگاره......
همیشه دنبال این بودم که بفهمم چی بیشتر از همه من رو خوشحال می کنه، و خب می دونید این اشتباهه، برای همه ما، این زندگی بیشترش چیزی غیر خوشحالیه، نمی خوام بگم، درد بلکه چیز های قر و قاطی دیگه ای که خودتون هم می دونید. به هر حال این همیشه دنبال خوشحالی بودن، باعث سال ها زجر کشیدن من شد، اما خب بعد از یه مدت فهمیدم که .......
دوباره می خوام سعی کنم روزی 15 دقیقه بنویسم، و خب این کاری که بهم یه حس جالبی می ده، و سعی می کنم که انجامش بدم. از امروزمم 5 دقیقه دیگه مونده و... خب نمی دونم که دیگه راجب چی حرف بزنم. امروز خب مثل همه کلی کار دارم، مثل بقیه روزها، امروز 13 ام فروردینه و قرار بقیه فامیل هایمان بیان اینجا تا به قولی 13 همون رو در کنیم.... اره ..... همین .
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 10:28 توسط احمد
|