معلق در زندگی

معلق در جریان زندگی، ادامه می دهم، حرکت می کنم، و زندگی را می چشم، جوری که باید و نباید، جوری که به آن متصل هستم. با ترسی عجیب از فردا و قضاوت ها و سرزنش های گذشته، ادامه می دهم و زندگی را مانند قهوه ای تلخ می چشم. مگر راه دیگری مانده است، نمی دانم. من محکوم به حرکت هستم، حرکتی آرام و در عین حال سریع، به سوی مرگ..

می دانم، عجیب به نظر می رسد، گاهی اوقات خود را از روزمرگی ها خارج می کنم، به دنیا می نگرم، به نقش من، به اکنون، گذشته و آینده، به خدا، به مرگ و خیلی از چیز های دیگر. و همه این ها برای من عجیب به نظر می رسد. فکری عجیب که توانایی توصیفش را ندارم. اندیشه ای که به گمانم همه انسان ها را برای لحاظاتی در زندگی درگیر می کند. آه که ما چقدر حواسمان پرت است، خیلی از چیز ها را نمی بینم، خیلی ار اتفاقات را درک نمی کنیم، و تماما درگیر نیازها هستیم. و البته من خودم را به این خاطر سرزنش می کنم. واقعا عجیب به نظر می رسد. همه چیز.

همین...

یه کاری رو پیدا کن، بک حرکتی، عملی چیزی که خوشحالت می کنه و تو در انجام دادن آن خوبی، و ببین بچسب بهش، و سعی کن هر روز و هر روز انجامش بدی، نه به خاطر این که در آخر به چیزی مثل ثروت و فلان و بهمان برسی، نه، بلکه فقط اون کار رو انجام بدی، برای اون کار. برای انجام دادنش و لذت بردن از انجام دادنش. فکر می کنم این چیزی که همه آدم ها باید توی زندگیشون مد نظر بگیرن، انجام دادن کاری که دوست دارن، اونم هر روز. فکر می کنم که این چیزی که ما رو هر روز زنده نگه می داره، حداقل همون یکم اندازه معمول.... مهم اینه که کارمون رو انجام بدیم، و به قولی زیرش نزنیم. چون جا زدن به چیزی که دوستش داری، یه جورایی خیانت به خودت حساب می شه. البته که همون اول کار باید اون حرفه و کار رو پیدا کرد، بعد ادامه ماجرا....

برای من، نمی دونم پیدا کردم یا پیداش نکردم، می دونم احمقانه به نظر می رسه، ولی خب کار های زیادی هست که دوست دارم انجام بدم، ولی مطمئن نیستم که اون ها رو به عنوان وسیله برای هدفی قرار می دم، یا خودشون برای من یه وسیله هستند، نمی دونم، امیدوارم در آینده پیداش کنم یا حداقل یک درکی ازش داشته باشم همین....

شیراز شیراز شیراز

راه می روم، درون شهر قدم می زنم و این زندگی را ادامه می دهم، همان طور که انتظار می رفت. در جستجوی شناخت بیشتر حرکت می کنم، در میان دردهای می غلتم، گاهی راه را گم می کنم، اما در نهایت سعی می کنم که بدان باز گردم، این اندیشه من است. حداقل این چیزی است که بدان فکر می کنم.

صبح ها به سرعت می آیند و از آن سریع تر به شب می گریاند، به کودکی خود فکر می کنم، به زمانی که همه چیز زیبا تر و درخشان تر بود، و در نهایت به اکنون می نگرم.......... در نهایت شاید باید از این دست و پا زدن همیشگی دست بر دارم، از این حس حال برای خوش حال تر و خوشبخت تر شدن. به هر حال زندگی در حال گذر است و در نهایت هم حرفی برای گفتن باقی نمی ماند.

نقاب شکسته.

به آن ها نشان بده، خود واقعی ات را، آن نقاب لعنتی را بردار و بازگو کن، همه چیز را. همیشه این اتفاق برایم می افتد، در موقعیت های جدید، در مکان های تازه و حالت های نو، خود واقعیم را از یاد می برم، درد را از یاد می برم و این خود من را از خود بی خود می کند، فردی را بر روی کار می آورد که نمی شناسم و او را نمی فهمم. به طوری کنترل از دستم خارج می شود. آن جاست که باید به یاد درد بیوفتم، با آن که از آن فراری هستم، اما او خود واقعی من را نشان می دهد، به من می شناساند، که کی هستم. و این را با خود تکرار می کنم.

خود واقعیت را نشان بده، صادق باش، صادق باش و این نقاب لعنتی را بکن، کنترل را به دست بگیرد، نگذار که این دنیای لعنتی تو را در خودش ببلعد.

جه فکر می کنم؟ چه هستم؟ جوابی ایست که همیشه دنبال آن بوده ام. چرا این کار ها را انجام می دهم؟ آن را هم نمی دانم، فقط می دانم که چیزی از درون من را باز می خواند، از دلخوشی های ساده و حرف ها و صحبت های الکی، تا اندکی شاد می شوم، من را به یاد دردم می اندازد و به من شناساند که کی هستم.... آری من همان دردمند هستم، همان دلقک غمگین، همان گمراه همان تنها.

دوست دارم که نقاب را بردارم، قلم من را به جاهای عجیبی می برد. خودم را رها می کنم و به دست او می سپارم، از درد می نویسد، مگر موضوع دیگری برای نوشتن باقی مانده؟ از گمراهی و تناقض می نویسد، از دست رفتن ها می نویسد، از زمان های تلف شده می نویسد، از دوری و نزدیکی می نویسد، از خدا می نویسد. از جوانی که در این دنیای تاریک به دنبال نور می گردد، به دنبال یک همراه به دنبال یک مسیر، که در پایان با افسوس به خاتمه نرسد. این چیزی که او می خواهد..... البته که در خواسته خود نیز شک دارد.

سقوط، سقوط و مثل همیشه

باز هم افتادن، باز هم سقوط و باز هم سقوط و باز هم سقوط. سقوط آزادی در دنیای فکری من. راهی نمی بینم. گمراه در این زندگی پوچ زندگی می کنم. می گردم. نمی دانم که حتی صادق ام یا خیر. خدا را نمی بینم. خود را نمی بینم. نمی دانم نمی دانم. نمی دانم. راهی پیدا نمی کنم، تنها چیزی که نیاز دارم.....

نمی دانم، می دانم که در حال نوشتن خزعبلات هستم. اما خب...

سردرگمی در تمامی زندگی همراه من بوده است، از اینجا به آن جا، با آن زندگی کردم، خو گرفتم و به آن عادت کردم. گول زندن های همیشگی، حرف ها حرف ها و حرف ها و بدون هیچ معنی و مسیری. تمام چیزی که در آخر بدان رسیده ام، گمراهی محض بوده است. چیزی از زندگی نمی دانم، از درستی راه و مسیری که می روم خبری ندارم، هر روز خود را عذاب می دهم، شکنجه های مداوم امانم را بریده است. گمراهم گمراهم و گمراهم و تنها چیزی که من را در این مسیر نگه داشته مقداری از نظم های روزمره ام بوده است.

تنها چیزی که دارم نظم است. نظم نوشتن هر روزه، که آن هم گاهی اوقات انجام نمی دهم. نمی دانم مشکل از کجاست. نمی دانم که هم اکنون خوشحالم یا در گذشته خوش حال بودم، به درک های جدیدی از ندانسته ها رسیده ام، نمی دانم که آیا در کل زندگیم به خدا ایمان داشته ام، یا فقط از روی ترس او را برای خود و دیگران واقعی نشان می دادم، آن را هم نمی دانم. مسیری که به پیش می روم، مسیری به سمت قهقراست، و این را خود نیز می دانم. این را می دانم.

درد، درد و درد و تنها چیزی که حس می کنم همین است، یا شاید در حال دروغ گفتن هستم. آن را هم نمی دانم.

حس یک شیشه شکسته را دارم.....

صادقانه

روزگار مثل همیشه میگذره، عید هم برای من این گونه گذشت و حرفی هم نمی مونه که دربارش صحبت کنم.... راستش هیچ چیز شگفت انگیزی درباره این چند روزه ام وجود نداره، و انتظاری هم ندارم که وجود داشته باشه. یاد فیلم وال می یوفتم، یاد قسمتی که از فیلم که درباره صادقانه نوشتن صحبت می کرد، و خب می خوام همچنین چیزی را در نوشته هایم اعمال کنم، بدون هیچ نقاب و رنگی.....

واقعیت اینه که هنوز توی گمراهی خودم زندگی می کنم و با ندانی خودم می سازم، خسته از شبکه های اجتماعی و این زندگی لذت گرای مسخره، و غوطه ور در چرخه اضطراب بدن خود هستم، و خب این ها رو همه حس می کنم. نمی دونم آینده چه جور می شه، نمی دونم که در گذشته آدم بهتر و خوشحال تری بودم یا الان، فقط می دونم که روزم اهمیت داره و همین. سعی می کنم که خودم رو درگیر مسائل مزخرف نکنم، یا حداقل ادای این کار رو در بیارم. بحث های زیادی وجود داره که باید در موردشون بنویسم و صحبت کنم، اما خب می دونید، هدفی ندارم، همه کارها رو می خوام انجام بدم و در واقع هیچ کدومشون رو انجام نمی دم. توی مردابی گیر کردم که ......

می دونید وقتی آدم عمیق به برخی از سوالات فکر میکنه، می بینه که واقعا جوابی براشون نداره، و این خب برای من هم صادقه، من نمی دونم چی می خوام، نمی دونم به کجا می خوام برم، و نمی دونم کارهایم درسته یا نه، اصلا درست و غلط چیه، گاهی وقت ها یادم میره که این سوالات یادم میره، گاهی وقت ها هم نه، بلکه بیشتر وقت ها کنترل خودم رو از دست می دم و درگیر سیاه چاله ای از سرگرمی های بی معنی می شم که زندگیم رو و در واقع زمانم رو اسراف می کنم. می فهمم که یک برده ام...... برده لذت های ساده انگاره......

همیشه دنبال این بودم که بفهمم چی بیشتر از همه من رو خوشحال می کنه، و خب می دونید این اشتباهه، برای همه ما، این زندگی بیشترش چیزی غیر خوشحالیه، نمی خوام بگم، درد بلکه چیز های قر و قاطی دیگه ای که خودتون هم می دونید. به هر حال این همیشه دنبال خوشحالی بودن، باعث سال ها زجر کشیدن من شد، اما خب بعد از یه مدت فهمیدم که .......

دوباره می خوام سعی کنم روزی 15 دقیقه بنویسم، و خب این کاری که بهم یه حس جالبی می ده، و سعی می کنم که انجامش بدم. از امروزمم 5 دقیقه دیگه مونده و... خب نمی دونم که دیگه راجب چی حرف بزنم. امروز خب مثل همه کلی کار دارم، مثل بقیه روزها، امروز 13 ام فروردینه و قرار بقیه فامیل هایمان بیان اینجا تا به قولی 13 همون رو در کنیم.... اره ..... همین .

درد 6 ساله

شش ساله که تمام درگیرشم، شش ساله که خودم رو در ماجرایی غرق کرده ام که نمی دونم چگونه بر طرفش کنم، همه چیز بی معنی و بدون منطق جلو می ره و این خب برای من سخته. خودم هم حتی درکش نمی کنم، چرا باید روی فردی که سال های سال است که ندیدمش و می دانم او روی من حسی ندارد حس داشته باشم، چرا باید برای کسی که اصلا به من فکر نمی کند تره خورد کنم و و فکر به بودن او با کس دیگر من را به هم بریزد، نمی دانم و این قلب لعنتی را درک نمی کنم. البته که تقصیر خودم است، در آن زمان ها هم هیچ واکنشنی نشان ندادم، گذاشتم که ماجرا به جلو حرکت کند، بدون این که من در آن دخیل باشم، حال واقعیت خودم را می دانم، کسی که ساکت ماند و هیچ حرکتی نکرد، و می دانید. تمام چیزهایی که سرم می آید در پایان بر دوش خودم باقیست.

دختری را می خواستم، حسی که وی به من می داد، بی نظیر بود، اما خب نمی دانم ترس بود یا حس شرم، حرکت نکردم، قدم به جلو نگذاشتم و اکنون باید شاهد این باشم که وی با پسر عمویم ازدواج خواهد، به احتمال زیاد این گونه خواهد شد. و من، یک فرد تنها و حسود، باید در این خانه تنها بنشنیم، و درباره همسر فرد دیگری فکر کنم. آه که من چقدر بدبختم. این گوشه کوچکی از زندگی من است، خیلی از قدم ها را حرکت نکردم، خیلی از کار ها را نکردم و الان این جا هستم، با قلبی که برای حسی دروغین می تپد. کاش که این حس بیدار نشده بود، کاش که در آخر دست از سرم بر می داشت.

6 سال پیش اولین بار حسش کردم، اما هم اکنون آن را دوباره خواهم چشید، 6 سال است که تنها هستم، 6 سال است که در فکر فردی دیگر زندگی می کنم....

نمی دانم حتی چه بنویسم، چه بکنم، می دانم که تنها راه چاره این است که با این درد کنار بیایم، تنها راهی که در مقابل خود دارم، تنها چیزی که می توانم بگویم، آه خداوندگار......

نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم.........................................................................................................................................................................................................................................................

تکرار

بوی خاک، بوی نم، بوی هزار تا چیز مختلف، این جا فکر نکنم چیزی عوض شده باشه، فقط با چند ساعت تغییر.... حس جدیدی ندارم، درگیری هام رو دارم، خونه نشینی هام رو دارم، و دیدگاهم دیدگاه جالبی نیست. حس می کنم که مانند آب مانده یک باتلاق شده ام. نشسته، بی حرکت و در حال گندیدن، بله این چیزی که این چند وقته حس می کنم. جریان زمان مدت هاست که دیگه برای من حرکت نمی کنه، فقط تکرار و تکرار....