بیدارر میشوم، ساعت مثل همیشه 10 هست از وقتی همه چیز تغییر کرده زندگی من هم با ان تغییر کرده است. جنگ، اعتراضات، جنگی دیگر و حالا این جاییم. در این ورطه ستمگران. نمی خواهم سیاسی صحبت کنم، گوشمان پر است. باز به سوی خود روی بر می گردانم.

تفکراتم، امیالم و فکری که هر روز دارم را پایش می کنم، به جز پوچی محض چیزی در آن نمی بینم. گویی مغاک چشم در چشمان من دوخته است. چرا در این چند روز چیزی از زندگی نمی بینم؟ حتی وقتی بعد از مدت زمان بسیاری به این جا رسیده ام. چرا این گونه است؟ متاسفانه خود نیز نمی دانم.

روز را ادامه میدهم، درگیر می شوم، با خود و با دیگران. می دانم تهش هیچ نیست اما خودناگاه اجازه نمی دهد. این چرخه تمامی ندارد، دائما بین چیز های مهم و چیز های غیر مهم درگیر هستم، شاید بهتر است بگویم که بیهوده رنج می کشم، و این رنج کشیدن ها خود از نوشتن قانون می آید. قوانینی که خودم خلق کردم.

حتی این جا هم سعی می کنم خودم را بگیرم که بهتر بنویسم، شاید در بلاگفا بتوانم را بتوانم مثل یک نویسنده جلوه دهم اما خب می دانم که من این گونه نیستم. به قولی من مال این حرفا نیستم.

با دیگران بحث می کنم، آنها ناراحت می شوند خودم نیز ناراحت میشوم، خودم را سرزنش می کنم، به آن ها فوش می دهم ( در ذهنم ) اما می دانم که این یک چرخه بیهودست.

این ماه حقوق کم دادند، با این که بیشتر از همه کار کردم، اما خب کمتر از کسانی که خیلی کمتر کار کردن. عادلانه نیست اما خب دنیا اهمیتی نمی دهد.

جنگ است، خون ریزی هست، بمب روی سرت می آید، اما در هر صورت این را بدان که دنیا به تو اهمیتی نمیدهد. تو هیچ هستی، هیچ.