این چند وقته خیلی بیشتر از معمول سیگار می کشم، خیلی خیلی بیشتر. حس می کنم چیزی در درونم شکسته است، شاید از دنیا و ادم ها بیزار شدم، حسی که می دانم خیلی ها ان را می فهمند. مخصوصا در این شرایط.

به شغلم فکر میکنم، به آینده ای که در سر داشتم و به احتمال از بین رفتنش که لحظه به لحظه بیشتر میشود. تنها چیزی که در سرم حس می کنم عصبانیت است، خشم، بیزاری از این وضعیت، از این ادم ها یا شاید باید بهتر بگویم از این ادم نما ها، که از ما بهتر تر هستند یا شاید آدم تر ترند. سعی دارم امیدم را حس کنم اما خب نمیشود، مگر می توانم امید را 53 روز نگه داشت؟ جایی واقعیت می اید و یک سلی محکم در گوش آدم می زند، ان وقت تو می مانی... تو ای ایرانی تحقیر شده، با بدترین حس های دنیا، رو به آینده و جایی که فقط درد باقی می ماند.

سرفه می کنم، بدنم می خواهم سم را پس بزند اما او چیزی از سم ذهن نمی داند، " ان را چه طور پس بزنم؟ " گرفتارم و بیمارم و بیمارم و بیمارم. راهی برای نجات از درد نمی یابم. زندگی سخت است و این خوک ها ان را سخت تر می کنند.