سعی می کنم زندگی کنم، سعی می کنم که از تمام این مزخرفاتی که هر روز درگیرش هستم دور بشم، سعی می کنم که زندگی کردن رو یاد بگیرم، اما اما اما خب هنوز نمی دونم کجام، چی کار می کنم و این گمراهی و شک و تردیده که بسیاری از اوقات آدم رو اذیت می کنه. موقعیت شغلی، کار، رابطه، پول و پول و پول، مهاجرت، زندگی بهتر و ...... سرم پر شده از این مزخرفاتی که هر روز باهاشون درگیرم، نمی دونم مشکل از منه یا مشکل از این مسائل؟ نمی دونم چه کار باید کنم و فکر می کنم که هر روز که می گذره دارم یه چیزیو از دست میدم. یه حسی بهم میگه که بد شانس بوده ام، یه حسی بهم می گه که عدالتی برای من وجود نداشته و اگه شانس کمی به من رو نشون میداد الان وضعیتم خیلی فرق میکرد، اما خب هنوز لحظه که به این فکر، فکر می کنم، در پس ذهنم صدایی می گوید که "احمق تو اگر خودت را بد شانس می دانی، پس زباله جمع کن های خیابان در مورد خود چه می گویند؟" نمی دونم، واقعا هیچ نمی دانم و این نادانی سر تا سر این چند سال از زندگی من را در برگرفته. شاید از اول با من بوده و الان به آن توجه کرده ام. نمی دانم، هیچ ایده ای ندارم، از رابطه، از پول، از مهاجرت و تمام این مد های مزخرف بدم می آید، اما گاهی اوقات حسرت می خورم که فرصتی برای به دست آوردن آن ها نداشته ام، می دانم که عجیب و غیر منتطقی است اما من در آن واحد هم در اتحاد با خود و هم در مقابل خود هستم.

سه ماه دیگر، کنکوری دیگر در انتظارم است، که حوصله ای برای خواندن برای آن نیز ندارم، نمی دانم چه کنم، اصلا من این جا چه می کنم، این همه مزخرفات چیست؟ لحن خود را با اول نوشته خود مقایسه می کنم، آن هم تغییر کرده است......