14 آبان، نزدیک 45 روز از اول مهر می گذرد، از روزی که خیلی چیزها تغییر کرد و حال من اینجا هستم، یک آدم دیگر، یک تجربه دیگر. حال حس و حال متفاوتی دارم.

در یکنواختی غرق هستم، اما نه از نوع خوبش، البته که نمی توان آن را نیز فاجعه نیز حساب کرد. دوستی آن را به نوشیدن یک لیوان ادرار تشبیه می کرد، در عین حال من با خودم می گفت که نمی تواند این قدر بد باشد.

با بچه ها می گذارنم، زندگی آن ها را می بینم، سعی می کنم که درون آن ها را ببینم، معصومیتشان را، شرارتشان را، وجودی که هنوز به فاسد شدن نرسیده است. اما با این حال در این کودکان کسانی وجود دارند که اتفاقات ناگواری برای آن ها رخ داده است؛ اتفاقاتی که شاید فکر کردن به آن ها نیز دشوار باشد. آن جاست که آدم با خودش فکر می کند که چرا این چنین چیزی باید برای یک بچه اتفاق بیوفتد؟ کجای این معرکه معنا و مفهومی برای این پدیده روشن می سازد؟

روزگار برایم طوری شده که سعی می کنم کمتر به خود فکر کنم، شاید کمی به دیگران، به آفتاب، به ابر، به چیز های دیگر فکر کنم. سعی می کنم که از این خراش ذهن مداوم خلاص بشوم.