بزرگ ترین نادان تمام عالم
مدت زیادی از آخرین زمانی که نوشته ام می گذرد، با خود می گویم که شاید حرفی برای گفتن نداشتم. آدم وقتی شاد باشد حرفی برای گفتن نمی ماند؛ اما خب روال زندگی به این صورت است که روزی را بالا و روزی را پایین سر می کنیم، و امروز خب روز پایین من است.
مثل همیشه با احساسات سر و کله می زنم، با ندانستن ها، با خواسته هایی که از ناکجا آباد پدید می آید و همه چیز را به هم می ریزند، با عقده هایی که ناگهان از اعماق سیاه چاله ذهن به بیرون سرازیر می شوند و با کنایه هایشان به من و کار های ناکرده ام می خندند. خواسته هایی که شاید برایشان راه حلی باشد، راه حلی که نیازمند یک تغییر شگرف است، تغییری که....
تنهایی که در گوشت و پوست و خون ام ریشه دوانده، گهگداری آن را از درون حس می کنم و به آن می خندم... یا شاید گریه می کنم؟ نمی دانم. باز هم روال نمی دانم ها شروع شد. جوابی برای این اتفاقات ندارم، تنها راه چاره ام همین قلم و کاغذی ایست که برایم باقی مانده، تا شاید بتوانم با موجودی که بدان تبدیل شده ام مقداری راه بیاییم. چشمهایش..... دست هایش... ترسی که از درون به قلب ریشه می دواند، حس تنفری که از شکست بر می آید.....
نمی دانم راه درست چیست، مثل همیشه به نمی دانم هایم اعتراف می کنم، من بزرگ ترین نادان تمام عالم هستم.