خوشبختی، زندگی، مرگ، خانواده، نه بیاید عقب تر از این ها برویم، چه چیزی ارزشمند تر است؟ ارزشمندترین چیز در زندگی چیست؟ شاید زندگی انسان، شاید جان، شاید خانواده و شاید دوستان و همراهان. نکته این است که هنوز آن را درست و دقیق نمی دانم و شاید هرگز جواب این سوال را پیدا نکنم.

خوشبختی، کلمه ای که هر روزه در زندگی با آن برخورد می کنم، هر روز به سمت آن سوق داده می شود، کار ها و عادت هایی که در جهت آن حرکت می کند بدون آن که معنایی از وجود و حقیقت آن بدانم.....

خوشبختی؟ چه کلمه خنده داری....

آیا من خوشبختم، یا بدبخت؟

سوال های زیادی در سرم شکل می گیرند، بدون آن که جوابی برای آن ها وجود داشته باشند. هر روز ربات گونه تر زندگی می کنم، به دنبال رویا هایی که در ذهنم کاشته شده اند، هر روز به مهاجرت فکر می کنم با این که می دانم تا 5 سال آینده نیز برای امکان آن وجود ندارد، هر روز به این که زندگی ام از اینی که هست بهتر بشود فکر می کنم، با این که می دانم این اتفاق نمی افتد. ( می دانم جمله ام تناقض دارد ) فقط می دانم که خسته ام، از تمام این خزعبلات، از تمام این افکار، از تمام این رویا های الکی، از آدم هایی که ذره ای اهمیت به دیگران نمی دهند، خسته ام و خسته ام و خسته ام و دوست دارم کنترلی در دستم بگیرم و تمام این تئاتر سیاه را به پایان برسانم، تمام این رویا های الکی، این خواسته ها، این ناارامی های بدون توجه و ...............

کاش کنترلی وجود داشت که می توانست تمام این صدا ها را قطع کند، کاش راهی بود که می شد صدا های ادم های بی تفاوت قطع شود کاش....